چتر تو

بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد...ما چترمان خداست

غریبه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + فاطمه خرم آبادی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

باران

مشاهده یادداشت خصوصی

   + فاطمه خرم آبادی ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

همسفر شب

گاهی وقتا آدم یه مطلب یا شعر و حتی یه جمله رو می خونه و احساس غربی میکنه باهاش!

و گاهی با خوندن یه مطلب یا شعر  لذت می بره و از کنارش   رد میشه.. 

و شایدم اون شعر راشو میکشه و میره و دیگه پشت سرش رو  هم نگاه نمی کنه!

اما گاهی اون لذت چند برابر میشه وقتی احساس نزدیکی و رفاقت عجیبی  میکنی  با اون شعر !

باهاش بدجور درگیر میشی...

و با اون شعر همسفر میشی...

دیشب بعد از مدت ها این شعر آشنای فریدون  همسفر شبم شد و چشمامو خیس کرد..

امشب زیر چتر تو می زارمش تا حس و حال خوب دیشب یادم بمونه و جلوی چشمام باشه..

عجیب درگیرم با روایت این شعر!!

جالبه برام که قبلا به این اندازه این شعر برام پر رنگ نبوده..!

-----   ----    ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---   ---  

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

   + فاطمه خرم آبادی ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بدون عنوان!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + فاطمه خرم آبادی ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()