اما..

سرد است!...اما نه آنقدر که  گرمای وجودت را گدایی کنم..

دلم تنگ است!..اما نه آنقدر که چشمانم را بارانی کنم....

دلم سنگ است!...اما نه آنقدر که نخواهم بی تابی کنم..

دلم در بند است!..در بند تو که دلت از سنگ است.

این را بدان, دیر یا زود دلم را آزاد آزاد می کنم...

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
سلام

سلام به تو بيا تو فارم فا دات کام به پرو فايل من هم توش سر بزم مهســـــــــا منتظرم

دیده بان

سلام. قصد ندارم ضد حالی باشم توی این حال بلاگ! اما گمونم خیلی وقتا اگه آدم خودشو تو قید و بند اینکه حتما نوشته اش یه شرایط خاصی داشته باشه (مثلا اینکه آخر جملاتش یه جور تموم شه)‌قرار نده میتونه اون حسی که داره رو راحت تر پیاده کنه. اونوقت هم خودش خالی میشه هم کسی که میخونه بیشتر و راحت تر احساس نزدیکی میکنه با نوشته ! فقط نظر شخصی بود .... !

sepide

خیلی قشنگ بود وب منم سر بزن مرسی

سارا

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست [گل][ناراحت]